معمار بیست

پاره نوشته‌های یک دانشجو

۳۲ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

ازتون متنفرم!

در نقد پیش‌فرض‌ها

تا حالا شده توی یک کاری یکی بفهمه که هم‌شهریش هستی و بهت حال بده؟! برای من که پیش اومده؛ بعدش هم ادامه داده: «از این به بعد دیگه هر کاری بود به خودم بگو کلا این طرف اوکیه برا شما.» منم لبخند زدم و تشکر کردم و رفتم. ولی ازش یه «نفرت کاری» پیدا کردم! قاضی یه نوشته‌ای رو نشونم داد که نوشته بود زوج همیشگی «من نژاد پرست نیستم» همیشه «ولی» بعدش هست. آره حدس می‌زنم که اکثر شما و هم‌نسلی‌های من دغدغه‌ی قومی کم‌تری داره! اما اگرم باشیم حداقل بیانش نمی‌کنیم؛ چون که گفتن این جمله تابو شده و جرئتش رو نداریم! ولی آیا این تابو رفتارمون رو هم عوض کرده؟ فهمیدیم که مشکل از پیش‌فرض‌هاست و نژاد فقط یکیشه؟! می‌دونید منم مشکلی ندارم که توی رفاقت‌هامون، آدمای هم‌کفو، هم شکل یا با همشهریا رو انتخاب کنم؛ ولی «کار» برام یه تقدسی داره که حالا حتی وقتی شرط «تقوا» رو هم برای یک کار می‌بینم، همون قدری ‌آتیش می‌گیرم و مورمور می‌شم که ببینم یجا نوشتن منشی مجرد زن می‌خوان! من از این که یک سری کلمات قلمبه سلمبه مثل تقوا به پیش‌فرض‌هامون فرصت جولان بده مشکل دارم؛ از این که هی ما خودمون یک سری ایده‌ها رو با یک سری مصداق پر رنگ کنیم؛ دقیقا مثل قرن بیستم: وقتی که دانشمندا آمار خشونت و جرم بین سیاه‌پوستا رو اندازه‌گیری و با محله‌های سفید پوست مقایسه کردن و از این آمار به نفع نظریات برتری نژادی استفاده کردن؛ اونا فراموش کرده‌بودند که این بیچاره‌ها تازه چنده دهه است که از دنیای برده‌داری فاصله گرفتن و به حقوق اولیه‌شون رسیدن و سده ها طول می‌کشه جامعه به تعادل واقعی و شایسته‌سالاری برسه. می‌دونید، می‌گم سده‌ها چون مطمئنم! چون دیدم که این پیش‌فرض‌های ذهنی چه نابرابری‌های عمیقی به‌وجود میاره؛ حالا مال ما دوگانه‌ی قومیتی نداره و جاشو دوگانه‌ی جنسیتی پر کرده؛ توی جامعه‌ی خودمون توی این چندساله کلی تزهای عجیب کاری دوستان ریش‌دارم رو درباره‌ی فرصت‌های شغلی دوستان بی‌ریشم تحمل کردم و شنیدم؛ مثلا از این که کلا اونا رو به یک سری اپراتور معماری پرورش/تقلیل بدن. از این حرف‌های کلیشه‌ای بگذریم؛ وقتی که هر از گاهی گذرم به دفتر کتی می‌افته، خیلی خوشحال می‌شم که می‌بینم بعضی‌وقتا همون وسط نشسته و با منشیا گرم گرفته و در عین حال حرمت مدیر-منشی شون توی صحبت کردن و حتی زبان بدنشون هم رعایت می‌شه. از این که حس می‌کنم یک سری کلیشه‌های ذهنیم از رابطه‌ی جنسیت زده‌ی منشی-مدیر اصلاح می‌شه و این یکی مدلش خیلی بی‌آلایشه!
۰ نظر

به حال کدام بگرییم؟ معماری یا اسنادش؟

این یادداشت در نقدی بر یادداشت آقای سیدمحمدباقرطباطبایی با عنوان «معماری و قدرت» نوشته شده است:


معروف است که در دوره‌ی سلطنت پهلوی اول و در عصر اقتدارگرایی که بازتعریف هویت ایرانی یکی از اهداف بود، معماری به‌مثابه یک ابزار تبلیغاتی مورد توجه حکومت قرار گرفت و آثار زیادی ساخته شد. منقول است که رضاشاه در هنگام بازدید و یا بهره‌برداری از این آثار، گاها انتظارات دیگری از شکل معماری آن داشته و نسبت به آن ابراز نارضایتی می‌کرد. بنابراین معماری آن‌زمان چنان قدرتمند بود که در برابر خرده‌فرمایشات یک «نظامی» بلندمرتبه مقاومت می‌کرد. 

۰ نظر

ما و تاکسی‌ران‌ها

چند هفته پیش خانم معصومه ابتکار در نشستی اذعان داشتند که «براساس یک مطالعه علمی، گفت و گو بین اعضای خانواده در شبانه‌روز طی ده‌سال گذشته ها از 2 ساعت به 20 دقیقه کاهش یافته» و خب طبیعی است که اخبار آماریِ این‌چنینی در مملکتی که قیمت دلار امروزش با فردا متفاوت باشد خیلی مجال توفیق نیابد. اما به راستی بیست دقیقه یعنی چقدر؟ من نمی‌دانم؛ اما این روزها که پیش دوستانم و یا به میهمانی می‌روم سرم شلوغ است! 

۰ نظر

حس خوب نذری گرفتن

امروز صبح در مسیر گذرم ماشینی در نبش خیابان ایستاده بود و کاسه‌ای حلوا نذری می‌داد. از آن ماشین‌های شاسی بلندی که اسمش را نمی‌دانم؛ اگر در یک روز عادی می‌دیدمش قطعا از روی بی‌محلی و با کم‌ترین تاملی از کنارش رد میشدم. مرا چه کار با این آدم‌های خرپول؟! مشکلم فقط خرپول ها نیستند؛ وقتی به پارک محله می‌روم و با صد نوع آدم دیگر برخورد می‌کنم حس استیصال به من دست می‌دهد؛ از این که چگونه باید با آن‌ها صحبت کنم و فصل مشترک بین من و این‌ها چیست؟ چرا من در محله‌ی خودم این قدر غریبم؟! همین الان در خانه نشسته ام و شما حرف‌هایم را می‌شنوید. این حد از نزدیکی و غربت‌زدگی در دوران حیات بشر کم‌سابقه است؛ آن‌قدر نزدیکیم که حفظ حریم خصوصی به یک چالش تبدیل شده! اما این نزدیکی آن حس شیرین را ندارد و هر چند گسترده، اما سطحی است. گاهی تلنگری لازم است که بفهمیم هم‌چنان خارج از دنیای مجازی هم یکدیگر را درک می‌کنیم. امروز آن هم محله‌ای خرپولم با نذری‌اش به من فهماند که هر‌چقدر هم که از هم غریب باشیم، ولی پیوندی میان ماست.


۲ نظر

تعامل ستیزی در عصر تعامل‌گرایی

وقتی که در کنار سعید -دوست شیرازی‌ام- در باغ ارم قدم می‌زدم از بُنِگاه‌های این باغ می‌گفت. فضاهایی که از گذشته به یادگار باقی مانده و مردم با صحبت و تعامل مسائلشان را حل می‌کردند. این فضا مرا به یاد حیاط مرکزی دانشگاهِ سعید انداخت که درب‌هایش توسط حراست قفل شده است! حیاطی زیبا، با تناسب و پر از درختان نارنج که سال‌هاست بر روی دانشجویان بسته شده تا مبادا کسی از این بنِگاه استفاده کند! نمی‌دانم مقابله با بنگاه چه سودی دارد؟!
۰ نظر

قاشق چنگال‌ معماری کجاست؟

آیا هدف ما از آشپزی مشخص هست؟ حتی اگر بعضی از اهداف را پیش‌فرض حساب کنیم، بازهم هدف همیشه یکی نیست! چرا که گاهی فلافل فروشی‌های شکم‌پر کن را بهترین پاسخ می‌دانیم و گاه حاضریم پولی چندبرابر فلافل را صرف انعام مسئول رستورانی مجلل کنیم! البته بعضا پیش می‌آید که هدف از آشپزی محدود بزرگ‌تر از یک وعده‌ی غذایی باشد؛ قطعا جوج‌های شمال بهترین بهانه‌‌ برای دورهمی است؛

۰ نظر

هنر مردمی: کلیدی برای بازتعریف هنر ایرانی


من ادعا می‌کنم که شما هنرمندید؛
چه یک دانشجوی معماری باشید یا یک رهگذر در عالم وب! منظورم این است که با این حد از گستردگی ابزارها و امکانات، خیلی سخت است که یک اثر هنری خلق نکرده باشید. یعنی تا الان با گوشی‌تان یک عکس زیبا نگرفته‌اید؟! طبیعی است که وقتی که از صبح تا آخر شب توسط کانال‌ها و اینستاگرام، مدام تصاویر زیبا و موسیقی ببینید و بشنوید، «شاخک‌های هنردوستِ شما» حساس شود. شما با ابزارهای قدرتمند بیانِ هنر فقط چندمگابایت فاصله دارید و می‌توانید به راحتی دانلودشان کنید! گاه احساس می‌کنم که ما تعداد زیادی هنرمند آماتوریم که گرد یکدیگر جمع شده‌ایم. درست که -با توجه به گسترش ابزار‌ها- امروزه تعداد هنرمندان آماتور نسبت به ادوار گذشته بسیار بیش‌تر شده، اما همیشه‌ و در طول تاریخ تعداد هنرمندان خیلی بیش‌تر از آن است که می‌پنداریم. نام چندانی از آن‌ها باقی نمی‌ماند و آثارشان فراموش می‌شود و معمولا آن‌هایی جاوید می‌شوند که برای قدرت و حکومت تلاش کنند و آثارشان مقیاسی بزرگ‌تر و اهدافشان هم‌سوی با حکومت باشد؛ این مساله در حوزه معماری پررنگ‌تر هم می‌باشد. ملامتی نیست که کسی نام هنرمندان آماتور را به‌خاطر نسپارد؛ ولی این‌که تمام هنر و هنرمندان آماتور بعنوان یک جمعیت بزرگ فراموش شوند بحران‌آفرین است. بیایید تا تبعات این بی‌توجهی را بررسی کنیم...

مدت تالیف پست: 200 دقیقه / مدت مطالعه: 10 دقیقه

۱ نظر

پشیمانی یا آرمان‌خواهی


بنظرم مزمن‌ترین درد انسان پشیمانی است؛ احساسی که ناشی از اشتباهات گذشته‌ی آدمی است و می‌تواند تا مدت‌ها عامل صیقل روح ما باشد.
اما واقعا تا چه اندازه باید به «پشیمانی» بها داد و با آن چه کرد؟
هرگاه احساسی در ما پدید می‌آید، شاید در کوتاه مدت متاثرکننده باشد؛ اما قطعا در بلندمدت نمودی رفتاری خواهد داشت و هرچقدر بر شخص خویش مسلط‌تر باشیم، می‌توانیم در شکل‌گیری رفتار‌های بعدی‌ هوشیارانه‌تر عمل نموده و آگاهانه تر واکنش دهیم.
چیزی که نباید فراموشش کنیم معجزه‌ی زمان است. واقعا چقدر رویدادهای پیشین و جوانب آن را بخاطر داریم که الان و با منطق فعلیمان بتوانیم از کرده‌های خویش احساس پشیمانی داشته باشیم؟ چه چیزهایی را در لحظه‌ی تصمیم‌گیری نمی‌دانستیم که حالا نسبت به آن‌ها واقفیم؟ من به جمله‌ای اعتقاد دارم که اگر همیشه با منطق و وجدان خویش تصمیم‌گیری کنیم، پشیمانی از گذشته معنایی ندارد. بسیاری از پشیمانی‌های ما بخاطر معجزه‌ی زمان و ناشی از فراموشی‌ ماست؛ مثال ملموس و قابل بحث: انتخابات‌ ریاست جمهوری در ایران و پشیمانی‌هایی که همیشه بعد از آن دچارش می‌شویم؛ نمی‌توانم برای همه یک حکم صادر کنم، ولی احتمالا این فراموشی برای تعدادی از ما ناشی از ضعف حافظه‌ی تاریخی ماست. بنابراین شاید بهتر باشد بجای پشیمانی از اصطلاحات دیگری چون «آرمان‌خواهی» و امثالهم استفاده کنیم.
۰ نظر

جشن نیمه‌ی شعبان و در باب مخاطب‌سنجی

امروز دوستان پردیس‌هنرهای زیبا جشنی خداپسندانه را در منطقه‌ای حاشیه‌ای از تهران و بمناسبت نیمه‌ی شعبان ترتیب داده‌بودند. مرا هم خبر کردند که در قسمتی ناچیز از این رویداد کمک کنم. پتانسیل‌های بسیاری را در تیم اجرایی دیدم: مایه‌ی شگفتی و مسرت بود که آن تعداد دانشجو در روزی بین‌التعطیلین و بصورت داوطلبانه برای همکاری در اجرای برنامه شرکت کرده بودند. اولین رویداد بود و همیشه رویدادهای اول جذاب‌اند: چرا که جدا از خاطرات شیرین و ماندنی، پر از سعی و خطاست! اما نکاتی هم به ذهنم آمد که شاید موجب بهبود برنامه‌های آتی شود...

در آزمایشی روانشناسان از مخاطبانشان، یعنی کودکان خواستند تا یک عدد «سکه‌ی پول» را ترسیم کنند. تجزیه و تحلیل‌های بعدی شگفت‌انگیز بود: کودکان از قشرهای طبقاتی پایین‌تر، سکه‌ها را بزرگ‌تر کشیده بودند. البته که با کمی فکر کردن هم، جوابی منطقی است: خرج کردن برای یک انسان کم‌توان سنگین‌تر و مهم‌تر است و طبعا درک وی نسبت به مسائل مالی با درک یک انسان طبقه‌ی مرفه متفاوت است. با همین مثال ساده می‌توان به کلیت بیانیه‌ی «هرم مازلو» هم رسید: نیاز‌های انسان‌ها در شرایط مختلف متفاوت است و یا حداقل کیفیت نیازهایشان فرق دارد!

این تفاوت دیدگاه، امروز به‌عینه قابل بررسی بود: ما دانشجویان پردیس‌هنرهای زیبا، با ذهنی رمانتیک و جیبی پر و شکمی سیر، جشنی را برای خودمان متصور شده‌بودیم. اما ایده‌آل ما با ذهنیت یک انسان حلبی‌نشین زاویه داشت. نشانه‌ی این تغییر دیدگاه را باید در واکنش‌هایشان جست‌وجو کنیم که انتظارش را نداشتیم؛ تخم‌مرغ شانسی‌ها برای پسربچه‌ها آن‌قدر مهم بود که روند جشن را به آشوب بکشانند؛ غذا هم آن‌قدر جلوه‌گر بود که صفی طویل پدید آورد. پیرزن‌ها گاه و بیگاه و بدون توجه به برنامه‌های رویداد، در هر فرصتی از ما تقاضای پول می‌کردند و چشم به راه چیزی بودند؛ و مواد مشابه...

سوال بعدی این‌جاست؛ برای بهبود رویداد‌های بعدی چه‌کار کنیم؟

۱- قوانین اجرایی کاراتری داشته باشیم!

۲- به‌دنبال کاستن تفاوت دیدگاه‌هایمان با مخاطب باشیم!

پاسخ این است: قطعا هر دو! بخش اول، با تجربه بهبود می‌یابد؛ اما ظرافتی که در پاسخ دوم مطرح شده را نباید نادیده گرفت. چرا که بخش اول صرفا محدود به مسائل اجرایی است و بخش دوم ممکن است سیاست‌گذاری‌های کلی رویداد را تغییر دهد. چرا که نهایتا شاید به این نتیجه برسیم که با امکانات مشابه می‌توان جشنی بهینه‌تر اجرا کنیم و این صرفا با هم‌فکری، مشورت و مشخص ساختن اهداف یک جشن حاصل می‌شود.

در نهایت باز هم خدا را شاکرم که چندساعتی را به قصد کاری خیر در کنار دوستانم صرف کردم و ان‌شاء الله که نقدم در جهت تقویت برنامه‌های آتی تلقی شود؛ مخاطب‌سنجی، بحثی است برای تمام فعالیت‌ها و به قدمت تمام تاریخ! سخن را با حکایتی به‌پایان می‌رسانم:

در دوران قحطی در بریتانیا به ملکه الیزابت گفتند که مردم دیگر نانی برای خوردن ندارند و وی پاسخی شگرف داد: خب بیسکوئیت بخورند!

۰ نظر

کاریکاتورهای آموزش عرفی

از قرن هجدهم که فنون نو وارد معماری شد، آدمی اجازه یافت تا از برخی محدودیت‌هایی که تا پیش از آن طبیعت جلوی پایش گذاشته بود، گذر کرده و ساختمان‌هایی بزرگ‌تر و با تناسباتی جدید بنا کند. تحولاتی که در حد تغییر سبک نماند و لازم بود تا معماران از سنت های خویش دست کشیده و به تجربه بکوشند تا ساحت‌های اجتماعی، فرهنگی و زیبایی‌شناسانه‌ را بازتعریف کنند. بدنبال این تغییرات، شرایط ایجاب می‌کرد تا آکادمی‌های آموزش معماری با رویکرد جدید تاسیس گردد که آغاز آن در ایران همگام با تولد رشته‌ی مهندسی معماری در دانشگاه تهران بود. اما بیاییم و در رویکرد آموزشی خویش مداقه کنیم:

۰ نظر