معمار بیست

پاره نوشته‌های یک دانشجو

۲۵ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

هنر مردمی: کلیدی برای بازتعریف هنر ایرانی


من ادعا می‌کنم که شما هنرمندید؛
چه یک دانشجوی معماری باشید یا یک رهگذر در عالم وب! منظورم این است که با این حد از گستردگی ابزارها و امکانات، خیلی سخت است که یک اثر هنری خلق نکرده باشید. یعنی تا الان با گوشی‌تان یک عکس زیبا نگرفته‌اید؟! طبیعی است که وقتی که از صبح تا آخر شب توسط کانال‌ها و اینستاگرام، مدام تصاویر زیبا و موسیقی ببینید و بشنوید، «شاخک‌های هنردوستِ شما» حساس شود. شما با ابزارهای قدرتمند بیانِ هنر فقط چندمگابایت فاصله دارید و می‌توانید به راحتی دانلودشان کنید! گاه احساس می‌کنم که ما تعداد زیادی هنرمند آماتوریم که گرد یکدیگر جمع شده‌ایم. درست که -با توجه به گسترش ابزار‌ها- امروزه تعداد هنرمندان آماتور نسبت به ادوار گذشته بسیار بیش‌تر شده، اما همیشه‌ و در طول تاریخ تعداد هنرمندان خیلی بیش‌تر از آن است که می‌پنداریم. نام چندانی از آن‌ها باقی نمی‌ماند و آثارشان فراموش می‌شود و معمولا آن‌هایی جاوید می‌شوند که برای قدرت و حکومت تلاش کنند و آثارشان مقیاسی بزرگ‌تر و اهدافشان هم‌سوی با حکومت باشد؛ این مساله در حوزه معماری پررنگ‌تر هم می‌باشد. ملامتی نیست که کسی نام هنرمندان آماتور را به‌خاطر نسپارد؛ ولی این‌که تمام هنر و هنرمندان آماتور بعنوان یک جمعیت بزرگ فراموش شوند بحران‌آفرین است. بیایید تا تبعات این بی‌توجهی را بررسی کنیم...

مدت تالیف پست: 200 دقیقه / مدت مطالعه: 10 دقیقه

۰ نظر

پشیمانی یا آرمان‌خواهی


بنظرم مزمن‌ترین درد انسان پشیمانی است؛ احساسی که ناشی از اشتباهات گذشته‌ی آدمی است و می‌تواند تا مدت‌ها عامل صیقل روح ما باشد.
اما واقعا تا چه اندازه باید به «پشیمانی» بها داد و با آن چه کرد؟
هرگاه احساسی در ما پدید می‌آید، شاید در کوتاه مدت متاثرکننده باشد؛ اما قطعا در بلندمدت نمودی رفتاری خواهد داشت و هرچقدر بر شخص خویش مسلط‌تر باشیم، می‌توانیم در شکل‌گیری رفتار‌های بعدی‌ هوشیارانه‌تر عمل نموده و آگاهانه تر واکنش دهیم.
چیزی که نباید فراموشش کنیم معجزه‌ی زمان است. واقعا چقدر رویدادهای پیشین و جوانب آن را بخاطر داریم که الان و با منطق فعلیمان بتوانیم از کرده‌های خویش احساس پشیمانی داشته باشیم؟ چه چیزهایی را در لحظه‌ی تصمیم‌گیری نمی‌دانستیم که حالا نسبت به آن‌ها واقفیم؟ من به جمله‌ای اعتقاد دارم که اگر همیشه با منطق و وجدان خویش تصمیم‌گیری کنیم، پشیمانی از گذشته معنایی ندارد. بسیاری از پشیمانی‌های ما بخاطر معجزه‌ی زمان و ناشی از فراموشی‌ ماست؛ مثال ملموس و قابل بحث: انتخابات‌ ریاست جمهوری در ایران و پشیمانی‌هایی که همیشه بعد از آن دچارش می‌شویم؛ نمی‌توانم برای همه یک حکم صادر کنم، ولی احتمالا این فراموشی برای تعدادی از ما ناشی از ضعف حافظه‌ی تاریخی ماست. بنابراین شاید بهتر باشد بجای پشیمانی از اصطلاحات دیگری چون «آرمان‌خواهی» و امثالهم استفاده کنیم.
۰ نظر

جشن نیمه‌ی شعبان و در باب مخاطب‌سنجی

امروز دوستان پردیس‌هنرهای زیبا جشنی خداپسندانه را در منطقه‌ای حاشیه‌ای از تهران و بمناسبت نیمه‌ی شعبان ترتیب داده‌بودند. مرا هم خبر کردند که در قسمتی ناچیز از این رویداد کمک کنم. پتانسیل‌های بسیاری را در تیم اجرایی دیدم: مایه‌ی شگفتی و مسرت بود که آن تعداد دانشجو در روزی بین‌التعطیلین و بصورت داوطلبانه برای همکاری در اجرای برنامه شرکت کرده بودند. اولین رویداد بود و همیشه رویدادهای اول جذاب‌اند: چرا که جدا از خاطرات شیرین و ماندنی، پر از سعی و خطاست! اما نکاتی هم به ذهنم آمد که شاید موجب بهبود برنامه‌های آتی شود...

در آزمایشی روانشناسان از مخاطبانشان، یعنی کودکان خواستند تا یک عدد «سکه‌ی پول» را ترسیم کنند. تجزیه و تحلیل‌های بعدی شگفت‌انگیز بود: کودکان از قشرهای طبقاتی پایین‌تر، سکه‌ها را بزرگ‌تر کشیده بودند. البته که با کمی فکر کردن هم، جوابی منطقی است: خرج کردن برای یک انسان کم‌توان سنگین‌تر و مهم‌تر است و طبعا درک وی نسبت به مسائل مالی با درک یک انسان طبقه‌ی مرفه متفاوت است. با همین مثال ساده می‌توان به کلیت بیانیه‌ی «هرم مازلو» هم رسید: نیاز‌های انسان‌ها در شرایط مختلف متفاوت است و یا حداقل کیفیت نیازهایشان فرق دارد!

این تفاوت دیدگاه، امروز به‌عینه قابل بررسی بود: ما دانشجویان پردیس‌هنرهای زیبا، با ذهنی رمانتیک و جیبی پر و شکمی سیر، جشنی را برای خودمان متصور شده‌بودیم. اما ایده‌آل ما با ذهنیت یک انسان حلبی‌نشین زاویه داشت. نشانه‌ی این تغییر دیدگاه را باید در واکنش‌هایشان جست‌وجو کنیم که انتظارش را نداشتیم؛ تخم‌مرغ شانسی‌ها برای پسربچه‌ها آن‌قدر مهم بود که روند جشن را به آشوب بکشانند؛ غذا هم آن‌قدر جلوه‌گر بود که صفی طویل پدید آورد. پیرزن‌ها گاه و بیگاه و بدون توجه به برنامه‌های رویداد، در هر فرصتی از ما تقاضای پول می‌کردند و چشم به راه چیزی بودند؛ و مواد مشابه...

سوال بعدی این‌جاست؛ برای بهبود رویداد‌های بعدی چه‌کار کنیم؟

۱- قوانین اجرایی کاراتری داشته باشیم!

۲- به‌دنبال کاستن تفاوت دیدگاه‌هایمان با مخاطب باشیم!

پاسخ این است: قطعا هر دو! بخش اول، با تجربه بهبود می‌یابد؛ اما ظرافتی که در پاسخ دوم مطرح شده را نباید نادیده گرفت. چرا که بخش اول صرفا محدود به مسائل اجرایی است و بخش دوم ممکن است سیاست‌گذاری‌های کلی رویداد را تغییر دهد. چرا که نهایتا شاید به این نتیجه برسیم که با امکانات مشابه می‌توان جشنی بهینه‌تر اجرا کنیم و این صرفا با هم‌فکری، مشورت و مشخص ساختن اهداف یک جشن حاصل می‌شود.

در نهایت باز هم خدا را شاکرم که چندساعتی را به قصد کاری خیر در کنار دوستانم صرف کردم و ان‌شاء الله که نقدم در جهت تقویت برنامه‌های آتی تلقی شود؛ مخاطب‌سنجی، بحثی است برای تمام فعالیت‌ها و به قدمت تمام تاریخ! سخن را با حکایتی به‌پایان می‌رسانم:

در دوران قحطی در بریتانیا به ملکه الیزابت گفتند که مردم دیگر نانی برای خوردن ندارند و وی پاسخی شگرف داد: خب بیسکوئیت بخورند!

۰ نظر

کاریکاتورهای آموزش عرفی

از قرن هجدهم که فنون نو وارد معماری شد، آدمی اجازه یافت تا از برخی محدودیت‌هایی که تا پیش از آن طبیعت جلوی پایش گذاشته بود، گذر کرده و ساختمان‌هایی بزرگ‌تر و با تناسباتی جدید بنا کند. تحولاتی که در حد تغییر سبک نماند و لازم بود تا معماران از سنت های خویش دست کشیده و به تجربه بکوشند تا ساحت‌های اجتماعی، فرهنگی و زیبایی‌شناسانه‌ را بازتعریف کنند. بدنبال این تغییرات، شرایط ایجاب می‌کرد تا آکادمی‌های آموزش معماری با رویکرد جدید تاسیس گردد که آغاز آن در ایران همگام با تولد رشته‌ی مهندسی معماری در دانشگاه تهران بود. اما بیاییم و در رویکرد آموزشی خویش مداقه کنیم:

۰ نظر

چالش صدساله‌ی ایران‌شهر و مدرنیته

8 اسفند‌ماه آقای عباس آخوندی، وزیر راه و شهرسازی در پردیس هنرهای زیبا به تشریح فعالیت‌های نظری وزارتخانه‌ی خویش پیرامون مساله‌ی «ایران‌شهر و مدرنیته‌» پرداخت. این همایش از چند جهت قابل تامل است؛ ابتدا این که یکی از بالاترین افراد اجرایی مملکت در حال نظریه‌پردازی است و با توجه به خط مشی دولت روحانی -خداراشکر- خبری از آرمان‌گرایی‌های رایج در اهل سیاست نبود؛ دیگر این‌که خودش در ابتدای سخنرانی قول داده‌بود که حرف‌هایش در تئوری ‌نماند و به سمت اجرایی شدن پیش رود که جذابیت بحث را چند برابر کرد؛ چرا که ما دانشگاهیان عادت کرده‌ایم که بحث‌هایمان جایی در ایران نداشته‌باشد؛ اما این‌بار وزیر چیز دیگری می‌گفت!


۱- گزارشی از همایش:
۰ نظر

در نقد آموزش عرفی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

کراش: در باب مفاهیم جدیدی که خوش‌آمدند!


چطور ممکن است که یک مفهوم و واژه‌ی مستقل در طول مدت کوتاهی به واژگان بخش بزرگی از نسل جوان ورود پیدا کند؟ چند روز پیش متوجه شکل گیری مجموعه کانال‌هایی در باب کراش و کراش یابی شدم و جالب بود که این را در دانشگاه‌های مختلف دیدم. اما چگونه است که معنایی که معادلی فارسی هم ندارد در کم‌تر از چند سال به زبانی دیگر نفوذ کند؟ جنبه ی اخلاقی اصلا مد نظر نیست و اساسا نکته‌ی خیره‌کننده سرعتِ پذیرشِ مفاهیم جدید در نسل جوان است. یحتمل وقتی در صدر اسلام معانی جدیدی به ایران ورود کرد نیز جامعه تشنه‌ی برخی مفاهیم بوده و به ‌برخی از مفاهیم خوش آمد گفت. حالا نیز ایرانیان راحت تر از هر زمان دیگری جهانیان را می‌بینند و خود را قیاس می‌کنند. فاصله‌ها خیلی کم‌تر شده. اروپا دیگر آن‌قدرها دور نیست و برج ایفل آن ابهت قدیم را ندارد! ایرانیان همه شبه در گوشی‌هایشان جهان‌گردی می‌کنند و با جدیدترین صورت‌های زندگی آشنا می‌شوند و روزها جامه‌ی سنتی برمی‌گیرند. این یعنی تناقض و تناقض تنش آفرین است و تنش مقدمه ای است برای آغاز تحول و به همین خاطر است که در حال حاضر جنبش‌ها، نه اقتصادی است و نه سیاسی و بنظر بنده بیشتر رنگ و بویی اجتماعی دارد.

با جست‌وجو در گوگل فارسی حداکثر قدمت کراش را به سال 92 دیدم. کراش داشتن یعنی چه؟


۰ نظر

این «ما»ی جادویی

این «ما» یک جادوست و خیلی هایمان وابسته به آنیم. از سیاست مدارهای شارلاتانِ به دنبال رای تا جامعه شناسان و من و تو و او که برای اعلام همبستگی و اتحاد یا توجیه یکدیگر از «ما» استفاده می‌کنیم. ما بسیار قدرتمند است. آن‌قدر که می‌گویند اگر قرار باشد «ما» کاری کند، سخت ترین کار برای «من» مقاومت و یا مخالفت با آن است. ما را اگر دوست نداشته باشی، مجبوری تحملش کنی که تو را خواهی نخواهی در «ما»های بسیاری می‌گنجانند. «ما» ویژگی‌های جالب دیگری دارد که در این مجسمه اثر تونی کرگ (Tony Cragg) به آن اشاره شده...

یکی از نکاتی که بسیار برایم جالب بود، این که ما با آن که مجموعه‌ای متکثر از افراد است، اما وقتی که «ما» می‌شود، همه یک شکل ‌اند...

آن‌چه برداشت من بود، این که مجبوریم برای بررسی و تعیین تکلیف «ما» به این رویکرد ساده گزینی رو آوریم. ولی شاید اشتباهمان از آنجایی شروع شود که پس از شناخت «ما» هر «من»ی را همانند «ما» ببینیم و همچون «ما» برایش تعیین تکلیف کنیم.

کپی رایت تصویر از امیرحسین:)

۰ نظر

چگونه داعشی نباشیم


داعشی در دنیای واقعی متولد شد
در دنیای واقعی بزرگ شد
از دنیای واقعی ناراضی بود
مشکلات و کاستی‌های دنیای واقعی را پیدا کرد
 مسائل را جمع و جور کرد
و یک هدف کلی دست و پا کرد تا به آن دست یابد
هدف را به دوستان و همکارانش نشان داد
آن ها نیز تایید و تحسینش کردند
چرا که واقعا کاستی‌های دنیای واقعی بود
بعد از آن داعشی به فکر افتاد که گام بعدی را بردارد
و این هدف و ایده را عملی سازد
چندی تلاش کرد
تا که امکان تحقق آن را در دنیای واقعی ندید
به دنیای ذهنی خویش کوچ کرد
هدف را چسباند به دیوار جلو چشمانش
و هر روز نگاهش کرد
و به این فکر بود تا آن را محقق سازد
ولی کار سختی بود
چرا که هدف بزرگی داشت
به همین خاطر هدف هر روز دستکاری شد
و از دنیای واقعی فاصله می‌گرفت
تا این که از آن یکی دو جمله بیش‌تر باقی نماند
چرا که هدف ساده سریع تر به جواب می‌رسید
و ادامه داد و به دنبال راه حل گشت
روز و شب در دنیای ذهنی خویش تلاش کرد
تا در نهایت قصری با شکوه ساخت
و دقیقا همان چیزی بود که می‌خواست در دنیای واقعی ببیند
و در بالاترین برجک قصر رویایی خویش
همان یکی دو جمله‌ی باقی مانده از هدف را نوشت

لا اله الا الله، محمد رسول الله

بعد از خواب پرید و به دنیای واقعی بازگشت
چند وقتی بود که از این جا دل‌کنده بود 
و در آن دنیای کوچک، ولی بی حد و حصر اسیر شده بود
و حالا می‌خواست همه را همراه خویش سازد
همان‌هایی که اتفاقا ابتدا تاییدش هم کرده بودند
اما حالا فقط هاج و واج به او می‌نگریستند
چرا که این بار داعشی دست پر آمده بود
دیگر فقط از یک هدف کلی نمی گفت
و وقتی که می‌گفت، خون...
نه... نه...
همان قصر هزار پری جلوی چشمانش را گرفته بود
داعشی یک چیز را متوجه نبود
این که همگان آن هدف اولیه را تایید کرده بودند
و نه آن قصری که در ذهنش ساخته بود
داعشی می‌دانست که قصر را چگونه صد بار دیگر هم در ذهنش بنا کند
اما هرگز نمی فهمید که این قصر در دنیای واقعی قابل ساخته شدن نیست
هدف داعشی خیلی خوب بود
چرا که از دنیای واقعی بود
ولی قصرش نه
چرا که راه حل پیشنهادی وی از جنس دنیای ما نبود
و آن چیزهایی که در ذهن خویش خیلی ساده محقق می‌شد
اتفاقا در دنیای ما جزء رادیکالی ترین و قبیح‌ترین اعمال شمرده می‌شود


اساسا با این تعریف بسیاری از ما داعشی هستیم
سلامی ویژه دارم به همه‌ی بزرگواران و اساتید سنت گرا و کانسپت گرا
۰ نظر

اینستاگرام نوشت: کویر

کویر با گفت و گویی میان سورنا و وطنش آغاز می شود. گفت و گویی که نه غرورآفرین است و نه دارای مرزی سیاسی و قرار است این وطن «کشوری از شعور باشد و نه شهری از شعار». کویر وطن فرهنگی است و قرار نیست در مرزها حبس شود. کویر «خالقی است که باید ابداع شود.» انگاری که تمام آداب و اخلاق و رفتارهای ماست و باید خودشناسی کنیم و کویر «بی زمانی است که با زندگی ما همزمان شده»

به کارس آهنگ می رسیم متوجه می شویم که دیماه شده و پاییز گذشته. به آغاز زمستان رسیده ایم و تمام ناله های بعدی از این جا شروع می شود. قدرت هر کاری می کند و مصلحت ها را تعیین می کند. اما سورنا مثل جدش نیست که اهل صلح باشد و مادرش را که لالاگوی قصه هاست را از دست داده و به همین خاطر دیگر «زیر بار صلح نمی رود.» و تسلیم مصلحت ها نمی شود. سورنا اهل هیپ هاپ است و برای جنگ آمده و باج نمی ده و همچون خاری کویری، تیز و آزاد است که قرار نیست تزئین کننده ی باغچه های نظام قدرت باشد.

قطعه ی کویر که همنام آلبوم است خلاصه ای از آلبوم نیز هست.

اما این جنگ آن قدر بزرگ است که درست بعد از کویر از گنجشگکا بخواهد که از این کویر که مثل بقیه ی شهر ها سکونتگاهشان هست کوچ نند. گنجشگکایی که «یک روزی همشون همیجا مامان داشتن و کلی مهر با آبان و آذر داشتند» اما از تحمل دی عاجزند. سورنا می داند که گنجشگکا باید بروند. تلخ ترین قطعه ی آلبوم احتمالا همین قطعه است و در پایان باید تصمیم بگیری که تو هم مثل گنجشگکا از این کویر بری و یا با ادامه ی آلبوم همراه شوی؟

دیگر زمان جنگ فرارسیده و سورنا به سراغ مردمی می رود که با تریاق به خودشان تسکین می دهند، اما سورنا در برابر تریاق «که پادزهر جاده های پر از سرماست، رویین تن است» و قرار نیست پشت حجاب و آرامش تریاق بمیرد! و وظیفه ی خودش رو این چنین به زبان می آورد: «فقط یه سرفه بالا میارم همه عمرمو رو عرفت» سورنا برای جمع کردن یار آمده. سورنا هفت خط و جنگجویی است که جنگش بیش تر از جنگ با این نظام یا حکومت است. سورنا به مغز فساد یعنی قدرت سلطه رسیده و پوسته ها برایش صرفا یک اسم است.

اما یکی از گره های بسیار قوی آلبوم «مادر» سورناست که در ابتدای همین قطعه نیز سورنا با او سخن گفته بود. مادری که مرده و سورنا هر وقت از جامعه و عرف ها سخن می گوید یاد او می افتد. به نظر مادر همان سنت هاست و شیرینی داشتن مادر آن قدری است که هر از گاهی او را به توهم وادارد. مادر سنت هایی است که سورنا دوستش دارد ولی باید نابودش کند و به مادر می گوید «من تا ابد با غیابم پیشت حاضرم».

الحق که سورنا خود را از کویر که زادگاه مادر است، جدا نمی داند و همچون همان خار کویر به مادری که ندارد می گوید مادرم کجاست لالا لالا، من شریانه شرارتم به جایِ شرمت.

اما این توهم «مادر» آن قدر قوی است که در قطعه ی بعدی به کودکی باز می گردد. سورنایی که متولد «آخرِ زرد خزون» هست و مثل ما «نادون بی امون دل نگرون» بوده که «باد همه ی خونشو بُرده»...

بقیه ی آلبوم رو هم شاید بعدا بنویسم


۰ نظر