معمار بیست

پاره نوشته‌های یک دانشجو

۳۵ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

ام‌القری

 

تصویر: تهران از دیدگاه معماری قدرت (برج میلاد) – عکس از حسنی عجمی

حاشیه


شاید غیر قابل باور باشد که تا کم‌تر از صد سال پیش، سیستم اداری حکومت مرکزی ایران به دو منشی و یک کیف دستی خلاصه می‌شده   و امروزه، آسمان‌خراش‌های زیادی برای این کاربری ساخته می‌شود. تغییرات کالبدی، بازتاب‌دهنده‌ی تحولات رویکردی است. اما سوای این تغییرات سریع و سرسام‌آور که نمودی از تکامل سیاسی است، تهران جهان‌بینی‌های متفاوتی را تجربه کرده و پایتخت سه حکومت مختلف با آرمان‌های مختلف بوده است. تهران معاصر، قطب توجه قدرت‌ مرکزی است و رسالت معماری آن بزرگ‌تر از شهر تهران و به اندازه‌ی آرمان‌های قدرت مرکزی است. معماری ذاتا سیاسی نیست، اما ابزار سیاست می‌شود.     برای درک بهتر رابطه‌ی معماری و قدرت –به عام‌ترین معنا- باید به گویاترین تجربه‌های تاریخی معاصر توجه نمود. هیتلر که تا آخرین روزهای انحطاط امپراتوری نازی آرزوی برلینی شکوهمند را در سر می‌پروراند، از معماری چنین می‌گوید: «کلمات آن‌ها متقاعد‌کننده‌تر از کلمات ماست. چرا که آن‌ها، کلمات سنگ است.» معماری در تعریف قدرت، ابزاری است برای متقاعد کردن و جهت دادن. نازی‌ها برای کسب مشروعیت و انتقال حس جاودانگی خویش به سبک رومی و یونانی متوسل شده بودند.  و اگر درست مصادف با همین دوره به ایران و عصر رضاشاهی توجه کنیم، وضعیتی مشابه وجود دارد: رضاشاه به ایرانی مقتدر می‌اندیشد و با توجه به باستان‌شناسی‌های مستشرقین و کشف ابعاد جدیدی از امپراتوری هخامنشی، معماری ملی‌گرای او رنگ هخامنشی گرفت. 

۰ نظر

دوستی

اگر مرا کمی از نزدیک بشناسید احتمالا متوجه خوش‌بینی‌هایم به دنیا و دوستانم شده‌باشید. تحمل منفی‌بافی‌های اطرافیانم را دارم و علیه آن‌ها انرژی می‌گیرم. ولی دربرابر منفی‌بافی‌های به‌ظاهر مستدل شکست‌پذیرم. چرا که زانوهایم را شل می‌کند و مرا تا رده‌ی زجرکشیده‌های شکنجه‌شده‌ی این شهر پایین می‌آورد.

مفهوم دوستی هم یکی از آن‌هایی بود که از پسش بر نمی‌آمدم؛ از آن وقتی که شنیدم انسان بر پایه‌ی «تبادل» تعامل می‌کند و تمام روابط انسانی هم با همین تبادلات معنا می‌یابد سعی داشتم که یا مفهومی جایگزین پیدا کنم و یا از دایره‌ی انسانیت خارج شوم!

غیر از این هم نبود و مرا شکنجه می‌داد؛ تا این که چند روز پیش در رسانه‌ی یکی از اهل نظر مفهومی جدید از دوستی را پیدا کردم که لبخندی بر لبانم نشاند:

دوستی تعاملی است بر پایه‌ی تبادل، که حجم تبادلات یک به یک و قابل انتظار نیست...

جمع آن حرف منطقی و آن‌چه که احساساتم را برآورده می‌کرد.

۰ نظر

شکوایه: اختگی تخصصی!

امروز دکتر حناچی شهردار تهران شد!

بجز روی بورد بسیج که بلندگوی یک جناح سیاسی است و با یکی از نامزدها عناد بیش‌تری داشت دیگر صدایی نشنیدم. امروز انتخابات بین دو نامزد از یک طیف سیاسی و در شورای شهری یکدست صورت گرفت. به همین خاطر از عموم مردم که با پیش‌فرضی جناحی به انتخابات می‌نگرند انتظار موضع گیری نداشتم. اما از خودمان گلایه دارم!

دایره را به دانشگاه تهران محدودتر می‌کنم و گلایه‌هایم را تندتر؛ یکی استادمان بود و دیگری (دکتر آخوندی) را کم‌تر از یک سال پیش در سالن آوینی زیارت کرده‌بودیم. بنابراین فرصت شناخت نسبی هر دو را داشتیم. همایش آوینی را فراموش نمی‌کنم که چقدر حضار با سوالات پایانی، نسنجیده و غیر تخصصی دکترزیباکلام احساسی شدند و وی را مورد تشویق قرار دادند. جماعتی که قرار بود در قامت یک معمار یا متخصص به مساله بنگرند.

ما به یک تقابل دوگانه‌ی سالم، غیرسیاسی، تخصصی و شفاف پشت کردیم و نقش اجتماعی‌مان، یعنی آگاهی بخشی مردم را بجا نیاوردیم. بنابراین فردا که در تاکسی نشستید و باز سر صحبت‌های سیاسی باز شد خودتان را مقصر بدانید! می‌توانستند حداقل امروز را به شهرشان فکر کنند.


۰ نظر

غرغروها

در ستایش نقد معماری


دستانم را بر صورتم می‌کشم؛ برای یک لحظه قند در دلم آب می‌شود که دوباره می‌توانم صدا در آورم. همان طور که بارها در رویاهایم تمرین کرده‌ام فریاد می‌زنم: 

«پیمان می‌بندم»...

«پیمان می‌بندم»...

«که من...»

«که من...»

«با حفظ سمت و احترام به تعالیم لوکوربوزیه...»

«با حفظ سمت و احترام به تعالیم لوکوربوزیه...»

«در جرگه‌ی غرغروها خدمت می‌کنم و صدا را به زندگی معماران این شهر باز خواهم گرداند...»

دوباره خیلی زودتر از آن چه که باید، از خواب می‌پرم! دوباره دهانم به حالت اولیه برگشته و هیچ نمی‌توانم بگویم! دوباره این زندگی خفت‌بار هر روزه شروع می‌شود: 

۰ نظر

ازتون متنفرم!

در نقد پیش‌فرض‌ها

تا حالا شده توی یک کاری یکی بفهمه که هم‌شهریش هستی و بهت حال بده؟! برای من که پیش اومده؛ بعدش هم ادامه داده: «از این به بعد دیگه هر کاری بود به خودم بگو کلا این طرف اوکیه برا شما.» منم لبخند زدم و تشکر کردم و رفتم. ولی ازش یه «نفرت کاری» پیدا کردم! قاضی یه نوشته‌ای رو نشونم داد که نوشته بود زوج همیشگی «من نژاد پرست نیستم» همیشه «ولی» بعدش هست. آره حدس می‌زنم که اکثر شما و هم‌نسلی‌های من دغدغه‌ی قومی کم‌تری داره! اما اگرم باشیم حداقل بیانش نمی‌کنیم؛ چون که گفتن این جمله تابو شده و جرئتش رو نداریم! ولی آیا این تابو رفتارمون رو هم عوض کرده؟ فهمیدیم که مشکل از پیش‌فرض‌هاست و نژاد فقط یکیشه؟! می‌دونید منم مشکلی ندارم که توی رفاقت‌هامون، آدمای هم‌کفو، هم شکل یا با همشهریا رو انتخاب کنم؛ ولی «کار» برام یه تقدسی داره که حالا حتی وقتی شرط «تقوا» رو هم برای یک کار می‌بینم، همون قدری ‌آتیش می‌گیرم و مورمور می‌شم که ببینم یجا نوشتن منشی مجرد زن می‌خوان! من از این که یک سری کلمات قلمبه سلمبه مثل تقوا به پیش‌فرض‌هامون فرصت جولان بده مشکل دارم؛ از این که هی ما خودمون یک سری ایده‌ها رو با یک سری مصداق پر رنگ کنیم؛ دقیقا مثل قرن بیستم: وقتی که دانشمندا آمار خشونت و جرم بین سیاه‌پوستا رو اندازه‌گیری و با محله‌های سفید پوست مقایسه کردن و از این آمار به نفع نظریات برتری نژادی استفاده کردن؛ اونا فراموش کرده‌بودند که این بیچاره‌ها تازه چنده دهه است که از دنیای برده‌داری فاصله گرفتن و به حقوق اولیه‌شون رسیدن و سده ها طول می‌کشه جامعه به تعادل واقعی و شایسته‌سالاری برسه. می‌دونید، می‌گم سده‌ها چون مطمئنم! چون دیدم که این پیش‌فرض‌های ذهنی چه نابرابری‌های عمیقی به‌وجود میاره؛ حالا مال ما دوگانه‌ی قومیتی نداره و جاشو دوگانه‌ی جنسیتی پر کرده؛ توی جامعه‌ی خودمون توی این چندساله کلی تزهای عجیب کاری دوستان ریش‌دارم رو درباره‌ی فرصت‌های شغلی دوستان بی‌ریشم تحمل کردم و شنیدم؛ مثلا از این که کلا اونا رو به یک سری اپراتور معماری پرورش/تقلیل بدن. از این حرف‌های کلیشه‌ای بگذریم؛ وقتی که هر از گاهی گذرم به دفتر کتی می‌افته، خیلی خوشحال می‌شم که می‌بینم بعضی‌وقتا همون وسط نشسته و با منشیا گرم گرفته و در عین حال حرمت مدیر-منشی شون توی صحبت کردن و حتی زبان بدنشون هم رعایت می‌شه. از این که حس می‌کنم یک سری کلیشه‌های ذهنیم از رابطه‌ی جنسیت زده‌ی منشی-مدیر اصلاح می‌شه و این یکی مدلش خیلی بی‌آلایشه!
۰ نظر

به حال کدام بگرییم؟ معماری یا اسنادش؟

این یادداشت در نقدی بر یادداشت آقای سیدمحمدباقرطباطبایی با عنوان «معماری و قدرت» نوشته شده است:


معروف است که در دوره‌ی سلطنت پهلوی اول و در عصر اقتدارگرایی که بازتعریف هویت ایرانی یکی از اهداف بود، معماری به‌مثابه یک ابزار تبلیغاتی مورد توجه حکومت قرار گرفت و آثار زیادی ساخته شد. منقول است که رضاشاه در هنگام بازدید و یا بهره‌برداری از این آثار، گاها انتظارات دیگری از شکل معماری آن داشته و نسبت به آن ابراز نارضایتی می‌کرد. بنابراین معماری آن‌زمان چنان قدرتمند بود که در برابر خرده‌فرمایشات یک «نظامی» بلندمرتبه مقاومت می‌کرد. 

۰ نظر

ما و تاکسی‌ران‌ها

چند هفته پیش خانم معصومه ابتکار در نشستی اذعان داشتند که «براساس یک مطالعه علمی، گفت و گو بین اعضای خانواده در شبانه‌روز طی ده‌سال گذشته ها از 2 ساعت به 20 دقیقه کاهش یافته» و خب طبیعی است که اخبار آماریِ این‌چنینی در مملکتی که قیمت دلار امروزش با فردا متفاوت باشد خیلی مجال توفیق نیابد. اما به راستی بیست دقیقه یعنی چقدر؟ من نمی‌دانم؛ اما این روزها که پیش دوستانم و یا به میهمانی می‌روم سرم شلوغ است! 

۰ نظر

حس خوب نذری گرفتن

امروز صبح در مسیر گذرم ماشینی در نبش خیابان ایستاده بود و کاسه‌ای حلوا نذری می‌داد. از آن ماشین‌های شاسی بلندی که اسمش را نمی‌دانم؛ اگر در یک روز عادی می‌دیدمش قطعا از روی بی‌محلی و با کم‌ترین تاملی از کنارش رد میشدم. مرا چه کار با این آدم‌های خرپول؟! مشکلم فقط خرپول ها نیستند؛ وقتی به پارک محله می‌روم و با صد نوع آدم دیگر برخورد می‌کنم حس استیصال به من دست می‌دهد؛ از این که چگونه باید با آن‌ها صحبت کنم و فصل مشترک بین من و این‌ها چیست؟ چرا من در محله‌ی خودم این قدر غریبم؟! همین الان در خانه نشسته ام و شما حرف‌هایم را می‌شنوید. این حد از نزدیکی و غربت‌زدگی در دوران حیات بشر کم‌سابقه است؛ آن‌قدر نزدیکیم که حفظ حریم خصوصی به یک چالش تبدیل شده! اما این نزدیکی آن حس شیرین را ندارد و هر چند گسترده، اما سطحی است. گاهی تلنگری لازم است که بفهمیم هم‌چنان خارج از دنیای مجازی هم یکدیگر را درک می‌کنیم. امروز آن هم محله‌ای خرپولم با نذری‌اش به من فهماند که هر‌چقدر هم که از هم غریب باشیم، ولی پیوندی میان ماست.


۲ نظر

تعامل ستیزی در عصر تعامل‌گرایی

وقتی که در کنار سعید -دوست شیرازی‌ام- در باغ ارم قدم می‌زدم از بُنِگاه‌های این باغ می‌گفت. فضاهایی که از گذشته به یادگار باقی مانده و مردم با صحبت و تعامل مسائلشان را حل می‌کردند. این فضا مرا به یاد حیاط مرکزی دانشگاهِ سعید انداخت که درب‌هایش توسط حراست قفل شده است! حیاطی زیبا، با تناسب و پر از درختان نارنج که سال‌هاست بر روی دانشجویان بسته شده تا مبادا کسی از این بنِگاه استفاده کند! نمی‌دانم مقابله با بنگاه چه سودی دارد؟!
۰ نظر

قاشق چنگال‌ معماری کجاست؟

آیا هدف ما از آشپزی مشخص هست؟ حتی اگر بعضی از اهداف را پیش‌فرض حساب کنیم، بازهم هدف همیشه یکی نیست! چرا که گاهی فلافل فروشی‌های شکم‌پر کن را بهترین پاسخ می‌دانیم و گاه حاضریم پولی چندبرابر فلافل را صرف انعام مسئول رستورانی مجلل کنیم! البته بعضا پیش می‌آید که هدف از آشپزی محدود بزرگ‌تر از یک وعده‌ی غذایی باشد؛ قطعا جوج‌های شمال بهترین بهانه‌‌ برای دورهمی است؛

۰ نظر