معمار بیست

پاره نوشته‌های یک دانشجو

۹۹ مطلب با موضوع «چرک‌نویس» ثبت شده است

دوستی

اگر مرا کمی از نزدیک بشناسید احتمالا متوجه خوش‌بینی‌هایم به دنیا و دوستانم شده‌باشید. تحمل منفی‌بافی‌های اطرافیانم را دارم و علیه آن‌ها انرژی می‌گیرم. ولی دربرابر منفی‌بافی‌های به‌ظاهر مستدل شکست‌پذیرم. چرا که زانوهایم را شل می‌کند و مرا تا رده‌ی زجرکشیده‌های شکنجه‌شده‌ی این شهر پایین می‌آورد.

مفهوم دوستی هم یکی از آن‌هایی بود که از پسش بر نمی‌آمدم؛ از آن وقتی که شنیدم انسان بر پایه‌ی «تبادل» تعامل می‌کند و تمام روابط انسانی هم با همین تبادلات معنا می‌یابد سعی داشتم که یا مفهومی جایگزین پیدا کنم و یا از دایره‌ی انسانیت خارج شوم!

غیر از این هم نبود و مرا شکنجه می‌داد؛ تا این که چند روز پیش در رسانه‌ی یکی از اهل نظر مفهومی جدید از دوستی را پیدا کردم که لبخندی بر لبانم نشاند:

دوستی تعاملی است بر پایه‌ی تبادل، که حجم تبادلات یک به یک و قابل انتظار نیست...

جمع آن حرف منطقی و آن‌چه که احساساتم را برآورده می‌کرد.

۰ نظر

سیاحت نامه: دنیای آدم های ساده را ویران نکنیم

یکی از جنایت های جمعی ما ایرانیان علیه خودمان این است که خودمان را مجبور می کنیم تا پیچیده فکر کنیم!

حال آن که واقعا تعداد کمی از افراد هر جامعه برای تفکرات پیچیده خلق شده اند. ایران جایی است که همه باید ادای پیچیدگی درآورند. من خسته ام... خسته از این همه انسان پیچیده. خسته از این همه ادا و اطوار و نقاب... خسته از این آدم هایی که مثل من ساده اند و ادای پیچیدگی در می آورند...

یعنی تعارضات درونی، پیرشان نمی کند؟ نقاب را بردار تا دنیا را همان طور که باید ببینی. شاید یکی از ملاک های سلامت جامعه تعدد آدم های ساده باشد. 

۰ نظر

تنهایی من

«تنهایی» من این است: انفجار تاریکی و چشم پوشی از اطراف، و تمرکز بر خود خودت!

هرچند «تنهایی»ام امیدوارکننده به‌نظر می‌رسد، اما تلخ و گزنده است؛ چرا که تمام کارهای خودآگاهانه گزنده اند!

۰ نظر

بشناس

فکر کنم هفت سال پیش بود که بابام گفت شخصیت هر کسی مثل فوتبال بازی کردنشه. راستم گفت! 

۰ نظر

شعار؟!

می‌شکنم ولی شکست نمی‌خورم.

۰ نظر

سیاحت نامه: آرزوی اشتباه

قبول که تنها مسیر پیش روی تمام تمدن ها توسعه است و توسعه هم از جنس مدرن شدن؛  مهم تر، این که طی این مسیر فقط برای یکبار است. 

تمام چالش، طی آن با خودآگاهی است. الگوها بسیار است و سرسپردگی به آن ها راحت ترین اشتباه خواهد بود: تکرار اشتباهات جلوتری ها...

۰ نظر

سیاحت نامه: گوش هایی که نمی شنود

هدست توی گوشمه و دارم مترو رو طی می کنم. این جا هیپ هاپ آمریکایی بیش تر از رپ فارسی می چسبه. به همین خاطر فعلا دارم به رپ‌های آقا «دِرِیک» گوش می‌سپارم. من عادت کرده ام که توی مترو و وسایل نقلیه آهنگ بزارم تا تسکینی باشه برای مسیری که طی می کنم. مثل عصرا که از دانشگاه از میدان انقلاب به سمت خانه می آیم. تمام کوچه پس کوچه های شهرم را می شناسم و این آهنگ حداقل حال و هوایم را عوض می‌کند. این جا نمی دانم چرا این قدر هدست زدن سخت تره. از یک جهت طبیعی است؛ چون تازه واردم و هنوز به همه چیز عادت نکرده ام و نگرانم که مسیری اشتباه را طی کنم. اما به هر حال این جا آرامش بیش تری وجود دارد. حریم خصوصی بزرگی اطرافم وجود دارد و کسی به این صفحه گوشی زل نزده؛ به همین خاطر راحت می نویسم. اما تمام این هایی که گفتم راجع به من بود. الان جلویم بیست نفر نشسته اند و هیچ کدامشان هدست به گوش نیستند! ما ایرانی ها را چه شده که همه مان گوشمان را به چیزی جز فضای اطرافمان سپرده ایم؟ از چیزی فرار می کنیم؟ 

۰ نظر

سیاحت نامه: جامعه و بیماری

آره آره!

اگر در غرب و با این همه آزادی، بعضی از احوالات روان پریشی در افراد مشاهده شود، طرف قطعا بیمار است. ولی در ایران باید محتاط تر از این از انگ بیمار روانی استفاده کنیم. قبول این گزاره هم کار را دو چندان سخت تر می‌کند که «هیچ وقت کل جامعه مریض نیست» و بعضی از احوالات را باید به حساب تفاوت های فرهنگی گذاشت! 

۰ نظر

ازتون متنفرم!

در نقد پیش‌فرض‌ها

تا حالا شده توی یک کاری یکی بفهمه که هم‌شهریش هستی و بهت حال بده؟! برای من که پیش اومده؛ بعدش هم ادامه داده: «از این به بعد دیگه هر کاری بود به خودم بگو کلا این طرف اوکیه برا شما.» منم لبخند زدم و تشکر کردم و رفتم. ولی ازش یه «نفرت کاری» پیدا کردم! قاضی یه نوشته‌ای رو نشونم داد که نوشته بود زوج همیشگی «من نژاد پرست نیستم» همیشه «ولی» بعدش هست. آره حدس می‌زنم که اکثر شما و هم‌نسلی‌های من دغدغه‌ی قومی کم‌تری داره! اما اگرم باشیم حداقل بیانش نمی‌کنیم؛ چون که گفتن این جمله تابو شده و جرئتش رو نداریم! ولی آیا این تابو رفتارمون رو هم عوض کرده؟ فهمیدیم که مشکل از پیش‌فرض‌هاست و نژاد فقط یکیشه؟! می‌دونید منم مشکلی ندارم که توی رفاقت‌هامون، آدمای هم‌کفو، هم شکل یا با همشهریا رو انتخاب کنم؛ ولی «کار» برام یه تقدسی داره که حالا حتی وقتی شرط «تقوا» رو هم برای یک کار می‌بینم، همون قدری ‌آتیش می‌گیرم و مورمور می‌شم که ببینم یجا نوشتن منشی مجرد زن می‌خوان! من از این که یک سری کلمات قلمبه سلمبه مثل تقوا به پیش‌فرض‌هامون فرصت جولان بده مشکل دارم؛ از این که هی ما خودمون یک سری ایده‌ها رو با یک سری مصداق پر رنگ کنیم؛ دقیقا مثل قرن بیستم: وقتی که دانشمندا آمار خشونت و جرم بین سیاه‌پوستا رو اندازه‌گیری و با محله‌های سفید پوست مقایسه کردن و از این آمار به نفع نظریات برتری نژادی استفاده کردن؛ اونا فراموش کرده‌بودند که این بیچاره‌ها تازه چنده دهه است که از دنیای برده‌داری فاصله گرفتن و به حقوق اولیه‌شون رسیدن و سده ها طول می‌کشه جامعه به تعادل واقعی و شایسته‌سالاری برسه. می‌دونید، می‌گم سده‌ها چون مطمئنم! چون دیدم که این پیش‌فرض‌های ذهنی چه نابرابری‌های عمیقی به‌وجود میاره؛ حالا مال ما دوگانه‌ی قومیتی نداره و جاشو دوگانه‌ی جنسیتی پر کرده؛ توی جامعه‌ی خودمون توی این چندساله کلی تزهای عجیب کاری دوستان ریش‌دارم رو درباره‌ی فرصت‌های شغلی دوستان بی‌ریشم تحمل کردم و شنیدم؛ مثلا از این که کلا اونا رو به یک سری اپراتور معماری پرورش/تقلیل بدن. از این حرف‌های کلیشه‌ای بگذریم؛ وقتی که هر از گاهی گذرم به دفتر کتی می‌افته، خیلی خوشحال می‌شم که می‌بینم بعضی‌وقتا همون وسط نشسته و با منشیا گرم گرفته و در عین حال حرمت مدیر-منشی شون توی صحبت کردن و حتی زبان بدنشون هم رعایت می‌شه. از این که حس می‌کنم یک سری کلیشه‌های ذهنیم از رابطه‌ی جنسیت زده‌ی منشی-مدیر اصلاح می‌شه و این یکی مدلش خیلی بی‌آلایشه!
۰ نظر

خانه خالی ۳

حالا بیش‌تر می‌فهمم که حکمت استقلال طلبی جوانان غربی از خانواده در سنین پایین برای چیست. فرصت تفسیر خانواده به عنوان یک سوژه تنها زمانی امکان‌پذیر است که چند وقتی را به مستانگی از‌ آن‌ها دور باشی و مدتی فراموششان کنی -که البته این احوال چندان نمی‌پاید- و بعد سبک زندگی خودت را اجرا کنی. چند روز بعد به یاد خاطرات و روزهای خانوادگی بیفتی و آن‌گاه به تفسیرشان بپردازی. بعد متوجه شوی که چقدر تاثیر پذیرفتی و چقدرش تحمیل و یا تقلید بوده و چقدر با آزادی انتخاب کرده‌ای. خانواده خاطره‌ای است که پاک نمی‌شود و مجبوری هر از گاهی به آغوشش بکشی، خواه تلخ و خواه شیرین باشد. پس حداقل باید آن‌ها را بهتر شناخت.

اما بجز شناخت آن‌ها به شناختی از خودت هم می‌رسی. احوالات واقعی‌ «خودت» بیش‌تر مجال بروز پیدا می‌کند: تنها می‌شوی؛ می‌ترسی؛ وسایل خانه را معماری می‌کنی؛ گندهایت را تمیز می‌کنی؛ عاشق می‌شوی؛ عارف می‌شوی و در یک کلام زندگی می‌کنی؛ تمام احوالاتی که آدمی را آدم می‌کند. احوالات بسیار دیگری است که به سمتش نمی‌روی؛ آیا واقعا این قدرت را در دستانت می‌بینی که همین حالا می‌توانی با چاقو، آن مرد توی خیابان را به قتل برسانی؟ هر چقدر هم هراس آو باشد ولی واقعا می‌توانی! اگر بعدش از روی منطق و نه هراس از این فکر به دنبال راهی برای پیش‌گیری افتادی، آن‌گاه یاد «دین»* بیفت. آن زمان متوجه می‌شوی که دین یک ابزار حکومتی و برای کنترل جامعه نیست. دین چون زندانی است که خودت باید با دستان خودت، خودت را در آن به زنجیر بکشی و بعد متوجه شیرینی اسارت شوی؛ اوج آزادی در اسارت است و اوج زندگی در همین زندگی عادی!


*دین در این یادداشت در معنای سبک زندگی دینی است
۰ نظر