معمار بیست

پاره نوشته‌های یک دانشجو

۹ مطلب با موضوع «خودنوشت» ثبت شده است

یک روز خیلی معمولی

صبح شده و توی مهدکودک از خواب پا می‌شم. یه تخم مرغ و چایی نیمرو باهاشون می‌خورم و با بچه‌های قد و نیم قدی که نصف دندونای شیریشون ریخته نیم‌ساعتی لِگو بازی می‌کنم. به هر حال معمارم دیگه :) بعد کیفمو بر می‌دارم و می‌رم دانشگاه؛ شاید کلاس دکتر نورزاد باشه... بعدش سریع کت و شلوارمو تنم می‌کنم و می‌رم وزارتخونه. همون‌جا یه ناهار کاری می‌زنم و تصمیم‌گیری‌ها رو صورت می‌دم تا ممکلت اصلاح بشه. بعدش می‌رم طرف دانشگاه و توی حلقه‌‌ی نظری شرکت می‌کنم و غروب که شد با تاکسیا میام تا میدون صنعت. بعد هندزفریمو می‌کنم تو گوشم و تا خونه پیاده‌روی می‌کنم. شب یه غذایی مامان‌پز خوشمزه رو در کنار خونواده میل می‌کنم و بعدش با خونواده اختلاط و شوخی و بحث می‌کنم. قبل از نیمه‌شب ماشینو بر می‌دارم می‌رم جمعیت امام علی. نصف شب برمی‌گردم تو مهد‌کودک و شاید یه‌ساعتی رو هم به نوشتن خاطره‌ها یا نوشتن یه کتاب بگذرونم. بعدش یه خلوت کوتاه می‌کنم و بعد می‌خوابم تا صبح بعد...

شما هم یک‌شبانه روز از زندگی ایده‌آلتون رو ترسیم کنید.
۱ نظر

خودنوشت 3: دانشگاه و انجمن

اما من پدرم نبودم. این را خیلی نمی دانستم و یکی دو سالی زمان برد تا بفهمم. حقیقتش شاید تا پایان هم نمی فهمیدم. تا قبل از آن همان طور که پدرم را می دیدم داشتم یک کتاب خوان علمی بار می آمدم و خیلی تمیز و اتو شیده و تا حدی درون گرا. بهتر از قبل شده بودم، ولی همچنان خودم نبودم. میدانی؟ لطف خدا این است که تو از اول نمی دانی که باید چه باشی. چرا که اگر از اول بدانیم که چیستیم و چقدر تفاوت داریم، ممکن است دیوانه شویم! آنچه که مرا من کرد انجمنی بود که در آن مجبور شدیم جدا از کشف فرصت ها و انجام فعالیت ها خودمان را کشف کنیم.

۰ نظر

خودنوشت2: مدرسه و دانشگاه

وارد دانشگاه شدم. بخت همراه بود و دوری ام از دوستان هم مدرسه ای نوید این را میداد که فریدی دیگر میتوان شد. بدون آن که بیم آن را داشت که کسی مرا مدام به یاد گذشته ام بیندازد. آخر پیش از این من ضعیف بودم. درس و محدودیت های نامربوط به علایق هنری ام -که به ورزش و فعالیت های مذهبی- منتهی میشد- مرا در اجتماع کوچکی که سال ها اسیرش شده بودم ناتوان کرده بود. بچه زرنگ های تهرانی از دماغ فیل افتاده که روحیه ی ما بچه شیرازی ها را ندارند و متوجه خون گرمی ما نمی شوند شرایط را بدتر هم می کند. با ورود به دبیرستان و حتی قبلتر از آن همانند اشراف زادگان انگلیسی از شوخی احتراز می کنند و از دنیای ساده و دوست داشتنی و پر هیجان سالهای جوانی دوری می گزینند.

به هر روی شاید این اواخر سعید و جوک گویی هایم در کلاس فیزیک تنها راه فرارم بود تا همچنان پژمرده نشوم. اما خدا را شکر که آن قدری زنده ماندم که به دانشگاه برسم تا به آرمان هایم نزدیک شوم.  بنابراین با شروع دانشگاه، شروع کردم به باز تعریف خودم...

حالا دیگر آن قدر پخته بودم که الگوها را چینش کنم و این الگو پدرم بود!

۰ نظر

خودنوشت 1: کودکی و مدرسه

نقاشی و معماری و بلند پروازی های خردسالی... تمرین ها و قصه های شبانه ی پدر و هنرهایی که به تشویق خانواده فرا گرفتم... سفرهای گوناگون و تغییر متعدد مدارس و دوری از جامعه ی هم سن و سال... زندگی در تهران و دوری از اقواممان... فرصت زندگی در آلمان و آرامش جانکاه آنجا و درک کودکانه ی فرهنگی دیگر، شاید تنها دوستی که در تمام این مدت کنارم بود خواهرم باشد... و من آرمان گرا شدم.

۰ نظر

اعتراف: ساختارشکنی که مجبور شد بسازد

تا جایی که تا پیش از انجمن یادم می‌آید همیشه یک ساختارشکن دو آتشه بوده‌ام و اگر چیزی با نظام ارزشی (یا سوادهای علمی یا بینش سیاسی یا مذهب) من متضاد بود، به عنوان یک مخالف‌ فریاد می‌زدم تا وضعیت را تغییر دهم و انسان‌ها را نجات دهم! آن روزها دور نیستند که در گروه تلگرامی خانوادگی‌‌مان به خاطر مسائل کذب با دختر عمویم دعوایم شد؛ یا با هنرجویان و هم‌کلاسی‌هایم در کلاس تذهیب سر ذات هنرهای سنتی به جدل افتادم؛ یا به خاطر نوع برخورد دانشجویان در گروه دوره‌ی ورودی‌ دانشجویی‌مان لیو دادم؛ یا در گروه با فعالیت‌های داوطلبانه به‌شدت با رویه برخورد کردم؛ یا در اینستاگرام صدها کامنت علیه تفکرات مخالفم می‌نوشتم...

آن روز‌ها دور نیست که من یک مخالف دو آتشه بودم!

پدرم بر رفتارهایم نظارت داشت و نگران بود؛

مرا به آب‌بودن توصیه کرد

تا همچون آب خیلی آرام راه خویش را پیدا کنم

و یا اگر به مانعی برخوردم، صبر پیشه کنم

تا به نرمی صخره‌ها را بسایم

و یا مسیری دیگر بیابم

به‌عبارتی یاد گرفتم که به نرمی و در حد توان خویش به دنبال تغییر در ساختارها باشم.

اما بحث بدین‌جا ختم نشد و مسئولیتی هرچند کوچک و اجرایی در زندگی دانشجویی‌، به من محول شده‌بود:

حالا باید جدا از تمام حرف‌ها خودم ساختار‌هایی بنا می‌کردم! نمی‌دانید چقدر شیرین است که انسان خودش یک سری برنامه ترتیب دهد... اما باید اشاره کنم که مرا همان فرید‌های دو‌آتشه‌ها پیر کردند... چرا که تمام حقیقت را نمی‌دانستند و هر چه جهلشان بیش‌تر بود بلند‌تر فریاد زدند...


* فریدهای دو آتشه را همچون پدرم به آب بودن توصیه می‌کنم؛ مهم‌تر از آن، تمنا می‌کنم تا از گوش‌هایشان بیش‌تر کار بکشند تا حقیقت‌ها را بشنوند.
۰ نظر

عامل بقا یا انگیزه؟

ساعت نزدیک به سه‌ونیم نیمه شب است. برخی فعالیت‌ها را نمی‌توان در هر ساعتی از روز انجام داد. ولی برخی دیگر آن‌قدر ضروری است که آن دو عقربه‌ی چرخان، عامل بازدارنده‌ و معوق‌کننده نیستند!

شاید انگیزه کمی جوان‌پسندتر باشد و در دنیای امروزی حیاتی جلوه کند، اما بنظر برای زندگی کردن «انگیزه» ارضاء‌کننده نیست. باید به پدیده‌ای ازلی‌تری اشاره کرد و آن بقاست. آدم‌ها همیشه برای بقا می‌جنگند. بنابراین اگر این‌چنین باشد، قطعا قسمتی از بقای من در همین نوشته‌هاست که در پاسی از شب به آن‌ها پناه آورده‌ام.

۰ نظر

از ع تا ف

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

منبع انگیزه

هر کسی از یک راهی برای ادامه ی مسیرش انرژی می گیره. من این رو از مردم می گیرم. از سادگیشون. از این که توی ساختاری پیچیده و فاسد غرق می شن و مجبورن نقش بازی کنن. مجبورن کثیف باشن. ولی نیستن...

من این انرژی رو از بچه های توی پارک محله مون می گیرم. همونایی بلند و بی پیرایه بازی می کنن. از همون زوجای جوونی که دغدغه ای ندارن و فقط دنبال عشق بازی های آبکی هستن. از دانشجوهای بهترین دانشگاه ایران سر کلاسایی که همیشه دارن چرت می زنن یا اصلا دغدغه شون درس خوندن نیست. خیلی دلم می سوزه و این بهم انگیزه می ده.


یک نیمه شب نامه ی صادقانه

۲ نظر

اکسیری به نام <انگیزه>

تقریبا یک سال گذشته که <معماری> را انتخاب کرده ام.
یادم می آید که آن موقع ها وقتی از کسی مشورت می گرفتم٬ برایم آینده ی شغلی و پروژه های دانشگاهی جذاب بود. تفاوت معماری و عمران را نیز جویا می شدم و نگران بودم که راجع به رشته ام اشتباه فکر کنم.
حال که سالی گذشته و به آن مواقع فکر می کنم٬ از سوالات ناشیانه ای که داشتم خنده ام می گیرد.
اما چیزی مشترک در بیش تر این مشورت خواهی ها یافتم٬ که هنوز برایم کمی گنگ است!
خیلی ها به من گفتند: انگیزه تو از دست نده! پشتکار داشته باش و خسته نشو!

اندکی که بگذرد بدیهی است که یکی از عوامل جذابیت رشته از بین می رود٬ دیگر رشته و دانشگاه برایت عادی می شود. به اصطلاح رشته و دانشگاهت کهنه می شود.
و کم کم تفاوت دانشجویان به انگیزه و پشتکارشان بستگی خواهد داشت و از معیار هایی چون هوش و استعداد نیز پیشی می گیرد.
دانشجوی با هوش و استعداد که ریخته :)
برای تعریف انگیزه به همین «صفحه ی ابهام زدایی ویکی پدیا» اکتفا می کنم:

انگیزه
۰ نظر