معمار بیست

پاره نوشته‌های یک دانشجو

قاشق چنگال‌ معماری کجاست؟

آیا هدف ما از آشپزی مشخص هست؟ حتی اگر بعضی از اهداف را پیش‌فرض حساب کنیم، بازهم هدف همیشه یکی نیست! چرا که گاهی فلافل فروشی‌های شکم‌پر کن را بهترین پاسخ می‌دانیم و گاه حاضریم پولی چندبرابر فلافل را صرف انعام مسئول رستورانی مجلل کنیم! البته بعضا پیش می‌آید که هدف از آشپزی محدود بزرگ‌تر از یک وعده‌ی غذایی باشد؛ قطعا جوج‌های شمال بهترین بهانه‌‌ برای دورهمی است؛

۰ نظر

منفعت ملی و آرمان‌خواهی

حکومت ما یک مشخصه جذاب داره که شاید در مقیاس یک کشور، مشکل آفرین باشه و واکنش به همراه بیاره؛ ولی در مقیاس فردی بغایت جذابه و اون هم آرمان‌خواهی‌هایی هست که حاضره بخاطرش کلی هزینه و محرومیت و تحریم هم بخره؛ خیلی پیش میاد که منفعت ملی آنچنان که در سیاست بین‌الملل تعریف شده رو رعایت نمی‌کنه تا به آرمان‌ها نزدیک بشه.

۰ نظر

من عصبانی نیستم!

+ بیقرارم... گیجم... قرصا اثرشون پریده! همش استرس دارم. یه دلشوره‌ی عجیب و غریب! انگارقراره یه اتفاقی بیفته ولی نمی‌افته... مثل زلزله! من منتظرم همه‌چیز بلرزه... ولی نمی‌لرزه!

- قرار بود یه هفته بعد بیای! چرا نیومدی؟

+ نشد...‌ ینی وقت نکردم!‌ آقای دکتر من جدیدا یه چیزی تو خودم کشف کردم!‌ من هر وقت می‌بینم دو نفر میخندن... شادن... من اصلا حالم بد می‌شه! اصن پکر می‌شم! مدام کلافه‌ام!‌ دست خودم نیست! یه کاری کنید آقای دکتر!

- شکست عشقی خوردی؟

+ نه ولی احتمالا می‌خورم!

- آینده رو تصاویر ذهنی انسان میسازه!‌ باید مثبت فکر کنی تا مثبت بشه! مدام بگو که خوشبختم! مهم اینه تلقین کنی خوشبختی و خودت به این باور برسی. اون وقته که احساس آرامش می‌کنی!

+ صدامو چیکار کنم؟ صدای درونمو؟ من نمی‌تونم حرف دلمو به آدما بزنم. من مدام دارم با خودم حرف میزنم. همش دنبال اینم که چی‌ بگم؛ چی نگم؛ چیکار کنم؟ چه جوابی بدم بهتره؟

- برات قرص قوی‌تر می‌نویسم. ولی اینو فقط روزی یدونه می‌خوری!

+ ببخشید آقای دکتر شما درآمدتون خوبه؟

- خدا رو شکر!

+ احتیاج ندارید کسی پیشتون کار کنه؟

- هه... ما اینجا کلی نیرو تعدیل کردیم!

+ (لبخند میزنه) چون ما یه سرایدار داریم خیلی دوست داره پیش... یعنی... تو مطب کار کنه...

فیلم من عصبانی نیستم!

۰ نظر

مخالفان مدفون در تاریخ

حقیقت این است که مخالفان قدرت حاکم، معمولا زیر گرد و غبار گذر زمانه فراموش می‌شوند و به مرور و با فراموشی آن‌ها قدرت حاکم مشروعیت بیش‌تری می‌یابد. معمولا این صدای قدرت است که می‌ماند. البته این ابدا تلخ نیست؛ چرا که مخالفان باید برای اصلاح همان قدرت حاکم بجنگند و نه جاودانگی!

۰ نظر

عامل رعب

خیلی وقته که کوچیک‌تر ها با دیدن من خودشون رو جمع می‌کنن

و خانما ناخودآگاه روسریشونو جلو می‌کشن.

دیگه خیلی بزرگ شدم.

و این اصلا جذاب نیست.

۰ نظر

بلوغ دانشگاهی

دانشگاه‌های ایران جورکِش خیلی از نقصان‌های فردی و اجتماعی، فرهنگی و سیاسی و اقتصادی هستند. دانشجویانی که به‌سلامتی از قیف وارونه‌ی دبیرستان گذر کرده‌اند، با رسیدن به این آزادی به عقده‌گشایی روی می‌آورند. به‌همین خاطر تا حدی از بار علمی مقطع لیسانس و بخصوص سال‌های آغازین آن کاسته می‌شود؛ بنظر، تدبیر فرنگیان این است که «کالج» را پیش بکشند تا این عقده‌گشایی و بلوغ در آن‌جا صورت گیرد و انسانی بالغ تحویل مقطع لیسانس دهند.
هرگز فراموش نمی‌کنم که جمعی از دوستانم در مقطع لیسانس بخاطر کیفیت، از سلف غذا نمی‌گرفتند و در مقطع ارشد متوجه ارزانی آن شدند: بلوغ اقتصادی!
۰ نظر

یک روز خیلی معمولی

صبح شده و توی مهدکودک از خواب پا می‌شم. یه تخم مرغ و چایی نیمرو باهاشون می‌خورم و با بچه‌های قد و نیم قدی که نصف دندونای شیریشون ریخته نیم‌ساعتی لِگو بازی می‌کنم. به هر حال معمارم دیگه :) بعد کیفمو بر می‌دارم و می‌رم دانشگاه؛ شاید کلاس دکتر نورزاد باشه... بعدش سریع کت و شلوارمو تنم می‌کنم و می‌رم وزارتخونه. همون‌جا یه ناهار کاری می‌زنم و تصمیم‌گیری‌ها رو صورت می‌دم تا ممکلت اصلاح بشه. بعدش می‌رم طرف دانشگاه و توی حلقه‌‌ی نظری شرکت می‌کنم و غروب که شد با تاکسیا میام تا میدون صنعت. بعد هندزفریمو می‌کنم تو گوشم و تا خونه پیاده‌روی می‌کنم. شب یه غذایی مامان‌پز خوشمزه رو در کنار خونواده میل می‌کنم و بعدش با خونواده اختلاط و شوخی و بحث می‌کنم. قبل از نیمه‌شب ماشینو بر می‌دارم می‌رم جمعیت امام علی. نصف شب برمی‌گردم تو مهد‌کودک و شاید یه‌ساعتی رو هم به نوشتن خاطره‌ها یا نوشتن یه کتاب بگذرونم. بعدش یه خلوت کوتاه می‌کنم و بعد می‌خوابم تا صبح بعد...

شما هم یک‌شبانه روز از زندگی ایده‌آلتون رو ترسیم کنید.
۱ نظر

قدرت ایمان

باید بدانی که چقدر قدرتمندی که بعد با طاعت و بندگی متوجه قدرت ایمان خود شویم. متشرعین باید بدانند که حرام چیست و از چه‌ چیزهای مهمی دست‌کشیده اند! «قتل نفس» از اعمالی است که در زمره قدرت الهی است و برای مردم حرام شده. قاتل بسیار قدرتمند است و قوی‌تر از او مومنی است که برای ایمانش از این اعمال قدرت دست بکشد.

۰ نظر

انجمن‌طور: در اهمیت سفر

برای فهم ریشه ها باید از ریش سفیدها شنید. مدت ها در تعریف انجمن دچار ابهام بودم که اگر چیز مهمی است چرا بدست دانشجویان کم تجربه ای چون من می افتد و اگر چیز کم اهمیتی است چرا از قدرت اجرایی برخوردار است؟ تناقضی که حل نشد تا آن که در گفت‌وگوهایی با دکتر صمیم معنایش را به من فهمیدم. انجمن خیلی چیزهاست و این اواخر برای من تمرین ساخت یک سبک زندگی شده. مردم در پیچ و خم اعتقادات و اندیشه ها آویزان اند و برای برون رفت از آن به دنبال چنگ آویزها می گردند که گاه این گزینه‌ها در یک سوی از افراط یا تفریط است. جامعه‌ی ما محتاج ساختارگرایی اجتماعی و تجربه و کار جمعی است. مدعا و آرزوی من این است که ای کاش سازمان های مردم نهاد -که برادران بزرگ انجمن حساب می شوند- مجال می یافتند تا نیمی از مشکلات مردم را حل کنند! اما NGO ها خیلی زود بازیچه شدند و نهاد بالاسرشان -مانند انجمن‌ها- دانشگاه نبود و بازیچه‌ی سیاست شدند و بخاطر اقتدارگرایی حاکمان قدرت چندانی ندارند. بدین ترتیب NGO ها نابود شدند و انجمن ها برای ما دانشجویان که سازمان‌های مردم‌نهاد کم‌تر دیده‌ایم عجیب شد.

اما از خودمان بگویم، انجمن فراگرفت که بین خوب و بد و قانونی یا غیر قانونی تفاوت است. کلیشه های قانونی را کنار زد و یاد گرفت؛ مشورت گرفت و درآمد پیدا کرد. ده ها سعی و خطا کرد و اعتماد به نفس یافت. حالا که به آخرین قدم و یا آغاز کار -یعنی تمرین ساخت یک سبک زندگی- نزدیک شدیم هرگز نمی ترسم و سفر که نخستین، نمادین ترین و سازنده ترین نشانه ی یک سبک زندگی معمارانه است را پیگیری می کنیم. در صورت اجرایی شدنش یا سفری پربار است و یا پرحاشیه؛ اگر پربار شد، امید است که سنت شود و یا به آمال ادوار بعدی انجمن تبدیل شود. اما اگر پر حاشیه شد، شاید به‌ این نتیجه برسم که دیر شده و جریان تحمیق‌کننده‌ی فرهنگی سبک زندگی را تغییر داده و دانشجویان معماری، تکه‌ی گم‌شده‌ی سبک زندگی خویش را به فراموشی سپرده باشند. امیدوارم که این‌چنین نباشد!

۰ نظر

آرامش

ما در رسیدگی و سرپرستی شما کوتاهی، اهمال نکرده و یاد شما را از خاطر نمی بریم.

حضرت عصر 

۰ نظر

خودنوشت 3: دانشگاه و انجمن

اما من پدرم نبودم. این را خیلی نمی دانستم و یکی دو سالی زمان برد تا بفهمم. حقیقتش شاید تا پایان هم نمی فهمیدم. تا قبل از آن همان طور که پدرم را می دیدم داشتم یک کتاب خوان علمی بار می آمدم و خیلی تمیز و اتو شیده و تا حدی درون گرا. بهتر از قبل شده بودم، ولی همچنان خودم نبودم. میدانی؟ لطف خدا این است که تو از اول نمی دانی که باید چه باشی. چرا که اگر از اول بدانیم که چیستیم و چقدر تفاوت داریم، ممکن است دیوانه شویم! آنچه که مرا من کرد انجمنی بود که در آن مجبور شدیم جدا از کشف فرصت ها و انجام فعالیت ها خودمان را کشف کنیم.

۰ نظر

خودنوشت2: مدرسه و دانشگاه

وارد دانشگاه شدم. بخت همراه بود و دوری ام از دوستان هم مدرسه ای نوید این را میداد که فریدی دیگر میتوان شد. بدون آن که بیم آن را داشت که کسی مرا مدام به یاد گذشته ام بیندازد. آخر پیش از این من ضعیف بودم. درس و محدودیت های نامربوط به علایق هنری ام -که به ورزش و فعالیت های مذهبی- منتهی میشد- مرا در اجتماع کوچکی که سال ها اسیرش شده بودم ناتوان کرده بود. بچه زرنگ های تهرانی از دماغ فیل افتاده که روحیه ی ما بچه شیرازی ها را ندارند و متوجه خون گرمی ما نمی شوند شرایط را بدتر هم می کند. با ورود به دبیرستان و حتی قبلتر از آن همانند اشراف زادگان انگلیسی از شوخی احتراز می کنند و از دنیای ساده و دوست داشتنی و پر هیجان سالهای جوانی دوری می گزینند.

به هر روی شاید این اواخر سعید و جوک گویی هایم در کلاس فیزیک تنها راه فرارم بود تا همچنان پژمرده نشوم. اما خدا را شکر که آن قدری زنده ماندم که به دانشگاه برسم تا به آرمان هایم نزدیک شوم.  بنابراین با شروع دانشگاه، شروع کردم به باز تعریف خودم...

حالا دیگر آن قدر پخته بودم که الگوها را چینش کنم و این الگو پدرم بود!

۰ نظر